بزن باران
...شعر هایی که مرا می برد به عالم خیال
منتظر نباش! شاملو من همان سیزدهم کز همه عالم به درم قرار نیست بفهمد دوستش دارد… مهدیه لطیفی
دارد میبارد
اما نه مثل همیشه
انگار با "تو"
باران حال دیگری دارد...
من مي بينم
و سرانگشتم را كه به تاراج مي بريد
با پلكم مي نويسم
با مژه هايم نقاشي مي كنم
با تكان سرم
سرودي مي سازم.
پلنگي آرام بودم
فرزندانم را خورده ايد
با چرمينه اي از پوست شان
برابر من راه مي رويد.
چمداني پرم
تحمل هيچ قفلي را ندارم
شيپوري از ياد رفته ام كه همهمه اي شنيدم
و از هيجان نبرد
بر خود مي لرزم.
شمس لنگرودی
عشق
صحرائی سراب است
در پياله نازكی
و شگفتا
غرقت می كند.
دلتنگیات هرشب
دیرتر از من
به خواب میرود،
و هر صبح
پیش از خورشید
در من طلوع میکند!
نسترن وثوقی
سالهاست از قرار رفتهام
( رضا کاظمی )
عشق آمد و دردم از جان گریخت
خود در آن دم که به خواب می رفتم
آغاز از پایان آغاز شد...
میبوسمت
و کلمات
خانهنشین میشوند
( رضا کاظمی )
دیوانه نمیگوید: دوستت دارم!
دیوانه میرود تمام دوست داشتن را
به هر جان کندنی
جمع میکند از هر دری
میزند زیر بغل
میریزد پای کسی که

