بزن باران

...شعر هایی که مرا می برد به عالم خیال


می‌دانم شبی تاریک در پی است و
من به چراغ نامت محتاجم...
توفانهایی سر چهار راهها ایستاده‌اند و
انتظار مرا می‌کشند و
من به زورق نامت محتاجم...


شمس لنگرودی

نوشته شده در پنجشنبه 1393/07/24ساعت 3 بعد از ظهر توسط مریم|

شادا بهار 

که دست مرا گرفته نمی دانم به کجا می برد

شادا من

که دست بهار را گرفته به خانۀ خود می برم.


شمس لنگرودی

نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 6 بعد از ظهر توسط مریم|


آرام باش عزیز من، آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من، آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو آفتاب را می بینیم

زیر بوته ای از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود...


"شمس لنگرودی"

نوشته شده در دوشنبه 1392/07/29ساعت 10 قبل از ظهر توسط مریم|


.غمگین مشو عزیزدلم

مثل هوا کنار توام

نه جای کسی را تنگ می کنم

نه کسی مرا می بیند

نه صدایم را می شنود

دوری مکن

تو نخواهی بود

من اگر نباشم.


شمس لنگرودی

نوشته شده در دوشنبه 1392/04/17ساعت 5 قبل از ظهر توسط مریم|

حاصل بوسه های تو اكنون منم

شعری

كه از شكوفه های بهاری سنگين است

و سر به سجده بر آب فرود آورده

دعا می خواند.


رسم كردن دست های تو/ شمس لنگرودی

به مناسبت روز جهانی بوسه

نوشته شده در یکشنبه 1392/04/16ساعت 7 قبل از ظهر توسط مریم|

نوروز منی تو
با جان نو خریده به دیدارت می دوم
شکوفه های توام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم.


شمس لنگرودی
نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/07ساعت 6 قبل از ظهر توسط مریم|


مثل میوه ی افتاده ئی 

دلتنگم

میوه ئی که درختش را بریده و 

برده اند.


شمس لنگرودی


(مريم - رم ايتاليا )

نوشته شده در یکشنبه 1391/11/08ساعت 0 قبل از ظهر توسط مریم|


همين فرداست

كه ظلمت پائيزی تمام می شود

همه می دانند

جز پائيز.


شمس لنگرودي


(مريم- آلمان- هامبورگ)

نوشته شده در پنجشنبه 1391/09/30ساعت 1 بعد از ظهر توسط مریم|



من یک جاده‌‌ام 
می‌آیم بی‌آن که آمده باشم 
می‌رسم بی‌آن که قدم بردارم 
به دور دست جاده نگاه می‌کنم 
پیش پای توام.



شمس لنگرودی

نوشته شده در چهارشنبه 1391/08/03ساعت 11 قبل از ظهر توسط مریم|


باران شبانه را دوست دارم

نيمه هاي شب

چراغ روشن پارك ها

و ماشيني كه دور مي شود

به سرعت زندگي.



شمس لنگرودی



نوشته شده در شنبه 1391/07/29ساعت 5 بعد از ظهر توسط مریم|


عشق

صحرائی سراب است

در پياله نازكی،

و شگفتا

غرقت می كند.



شمس لنگرودی

نوشته شده در دوشنبه 1391/07/10ساعت 1 بعد از ظهر توسط مریم|


اكنون كه مرگ ساعت خود را كوك مي كند
و نام تو را مي پرسد
بيا در گوشت بگويم
همين زندگي نيز
زيبا بود .

شمس لنگرودي 

نوشته شده در جمعه 1391/06/17ساعت 5 قبل از ظهر توسط مریم|

دوستت دارم

و آفتاب بغلم می کند

پشت میز اداره ام می گذارد

...

دیگر غروب است

آفتاب هم به خانه ی خود می رود

نمی دانم راه خانه ی من کدام است


شمس لنگرودي


نوشته شده در سه شنبه 1391/06/07ساعت 3 بعد از ظهر توسط مریم|


چنین که به هم آغشتیم

تو کجا خواهی بود

وقتی که نباشم.


شمس لنگرودی

نوشته شده در دوشنبه 1391/05/30ساعت 2 بعد از ظهر توسط مریم|

این موسیقی از دهان می افتد

اگر تو نخوانی اش ... 

نوشته شده در سه شنبه 1391/04/20ساعت 2 بعد از ظهر توسط مریم|

چشمانی كو كه تو را ببينم

دهانی كه تو را بخوانم

گوشی كه تو را بشنوم

بارانم 

می بارم 

كورمال، كورمال

در كنارت.


شمس لنگرودی

نوشته شده در جمعه 1391/03/26ساعت 3 بعد از ظهر توسط مریم|

دور از تو

فواره ی بی قرارم

پرپر می زنم

که از آسمان تهی 

به خانه ی اولم برگردم. 


 شمس لنگرودی

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/31ساعت 4 بعد از ظهر توسط مریم|

من مي بينم 

و سرانگشتم را كه به تاراج مي بريد 

با پلكم مي نويسم 

با مژه هايم نقاشي مي كنم

با تكان سرم سرودي مي سازم.  

پلنگي آرام بودم

فرزندانم را خورده ايد

با چرمينه اي از پوست شان

برابر من راه مي رويد.  

چمداني پرم 

تحمل هيچ قفلي را ندارم

شيپوري از ياد رفته ام

كه همهمه اي شنيدم

و از هيجان نبرد 

بر خود مي لرزم. 


 شمس لنگرودی

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10ساعت 6 بعد از ظهر توسط مریم|


عشق
صحرائی سراب است
در پياله نازكی
و شگفتا
غرقت می كند.


شمس لنگرودی

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/07ساعت 7 بعد از ظهر توسط مریم|


آن قدر به تو نزدیک بودم
که تو را ندیدم
در تاریکی خود، به تو لبخند می زنم 
شکرانه روزهایی
که کنار تو
راه رفته ام.


شمس لنگرودی

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/14ساعت 4 بعد از ظهر توسط مریم|

دوستت دارم
و عشق تو از نامم می تراود
مثل شیره ی تک درختی مجروح
در حیاط زیارتگاهی.


شمس لنگرودی
نوشته شده در دوشنبه 1390/11/17ساعت 6 بعد از ظهر توسط مریم|

جز روزگار ِ من

همه چیز را سپید کرده برف...


شمس لنگرودی

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/16ساعت 3 بعد از ظهر توسط مریم|

و آنچه که روزش می خوانیم
شکل دیگر تاریکی است
که از بستر برخاسته
در پیراهن خوابش راه می رود.

شمس لنگرودی

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/03ساعت 3 بعد از ظهر توسط مریم|

دوستت دارم
و عشق تو از نامم می تراود
مثل شیره ی تک درختی مجروح
در حیاط زیارتگاهی.

شمس لنگرودی

نوشته شده در شنبه 1390/10/24ساعت 10 قبل از ظهر توسط مریم|

و آنچه که روزش می خوانیم
شکل دیگر تاریکی است
که از بستر برخاسته
در پیراهن خوابش راه می رود.


شمس لنگرودی

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/15ساعت 5 بعد از ظهر توسط مریم|

تو نخواهی آمد
و شعر
داستان پرنده یی ست
که پرواز را دوست دارد و بالی ندارد

شمس لنگرودی

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 2 بعد از ظهر توسط مریم|

سال های سال
مثل عقابی خاموش پر زدم
شما در حيرت
من در حسرت.


شمس لنگروی

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/24ساعت 4 بعد از ظهر توسط مریم|

در انتظار توام
در چنان هوایی بیا
که گریز از تو ممکن نباشد
تو
تمام تنهایی‌هایم را
از من گرفته‌ای
خیابان‌ها
بی حضور تو

راه‌های آشکار جهنم‌اند.


شمس لنگرودی

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 1 بعد از ظهر توسط مریم|

سال های سال
مثل عقابی خاموش پر زدم
شما در حيرت
من در حسرت.


شمس لنگروی

نوشته شده در جمعه 1390/08/13ساعت 5 بعد از ظهر توسط مریم|

آن قدر به تو نزديك بودم
كه تو را نديدم
در تاريكي خود، به تو لبخند مي زنم
شكرانه ي روزهايي
كه كنار تو
راه رفته ام.
شمس لنگرودی

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/08ساعت 10 قبل از ظهر توسط مریم|