بزن باران

...شعر هایی که مرا می برد به عالم خیال

دنیا که به پایان برسد

دنیایی دیگر خواهند ساخت

و خنده تــــــو

جای آفتــــاب را خواهد گرفت.


رسول یونان


نوشته شده در چهارشنبه 1392/10/04ساعت 5 بعد از ظهر توسط مریم|


فقط تاریکی می داند
ماه چقدر روشن است
فقط خاک می داند
دست های آب، چقدر مهربان
معنی دقیق نان را
فقط آدم گرسنه می داند

فقط من می دانم
تو چقدر زیبایی!


رسول یونان-چه کسی مرا عاشق کرد؟
نوشته شده در جمعه 1392/04/14ساعت 12 بعد از ظهر توسط مریم|

من یک مهاجرم

از رویایی به رویایی.

گاه از قطب جنوب سر در می آورم

گاه از دریای کارائیب .

گاه سفیدم

گاه , سیاه

با زردها چای می خورم

با سرخ ها چپق می کشم 

من در همه جا زندگی می کنم 

سرزمین من 

به پاهای غازهای وحشی چسبیده است .


رسول يونان


نوشته شده در سه شنبه 1391/08/30ساعت 5 قبل از ظهر توسط مریم|


دیگر با صدای بلند نمی خندم

با صدای بلند حرف نمی زنم

دیگر گوش نمی دهم

به صدای باد

دریا

پرنده

پاواروتی

پاورچین پاورچین می آیم و

می روم

بی سروصدا زندگی می کنم

تو در من به خواب رفته ای!



رسول یونان

نوشته شده در شنبه 1391/08/06ساعت 9 قبل از ظهر توسط مریم|


زمين جاي خطرناكي است
و كسي كه
بايد بيايد
هميشه دير مي آيد...!



رسول یونان

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/25ساعت 4 بعد از ظهر توسط مریم|


مرگ دوست نداشتن تو ست
درست
آن موقع که بايد دوست بداري !


رسول یونان
نوشته شده در شنبه 1390/12/06ساعت 11 قبل از ظهر توسط مریم|

بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که تو را به یادم می آورد.


رسول یونان

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 3 بعد از ظهر توسط مریم|

اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز می‌کشم و می‌میرم
مرگ نه سفری بی‌بازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ دوست نداشتن توست
درست آن موقع که باید دوست بداری



از : رسول یونان

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/29ساعت 3 بعد از ظهر توسط مریم|

تو نیستی اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم ... ... نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند دوست داری گریه کن
و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم...!

"رسول يونان"

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/23ساعت 6 بعد از ظهر توسط مریم|

کنار دریا
عاشق باشی
عاشق‌تر می‌شوی
و اگر دیوانه
دیوانه‌تر
این خاصیت دریاست
به همه چیز وسعتی از جنون می‌بخشد
شاعران
از شهرهای ساحلی
جان سالم به در نمی‌برند

  رسول یونان

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/08ساعت 10 قبل از ظهر توسط مریم|

گاه و بی گاه
به سراغم می‌آمدی
شاید خواب می‌دیدم
و آمدن تو
یعنی آواز باران‌ها
حالا می‌فهم
تو چیزی نبودی
جز یک ترانه دلتنگ
و من
بیهوده چشم به راهت می‌ماندم...


رسول یونان

نوشته شده در شنبه 1390/08/07ساعت 1 بعد از ظهر توسط مریم|

همه‌ی کلمات

معنای تو را می‌دهند

مثل گل‌ها همه

که بوی تو را پراکنده‌اند

 

سکوت کرده‌ام

که فراموشت کنم

اما مدام

مثل زنبوری سرگردان

رانده از کندویش

دورِ گلم  می‌گردم

 

شهاب مقربین

نوشته شده در شنبه 1388/11/24ساعت 7 بعد از ظهر توسط مریم|

اگر تو نبودی عشق نبود

همین طور

اصراری برای زندگی

اگر تو نبودی

زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی

برای خاموش کردن بی حوصلگی ها

اگر تو نبودی

من کاملاً بیکار بودم

هیچ کاری در این دنیا ندارم

جز دوست داشتن تو

 

 

از : رسول یونان

نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم|

یک روز می آیی

و در گورستانی دور

در استخوانم می دمی

تا شعر های نا سروده ام را بشنوی

 

از : رسول یونان

نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم|

ما ،

غصه هایمان را شمردیم و به خواب رفتیم

باید هم کابوس می دیدیم !

 

از : رسول یونان

نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم|

با شعر و سیگار

به جنگ نابرابری ها می روم

من، دون کیشوتی مضحک هستم

که جای کلاهخود و سرنیزه

مدادی در دست و

قابلمه ای بر سر دارد

عکسی به یادگار از من بگیرید

من انسان قرن بیست و یکم هستم!

 

از : رسول یونان

نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم|

سعی کن با همه چیز کنار بیایی !

فرار نکن

زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است !

 

از : رسول یونان

نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم|

این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.

 

از : رسول یونان

نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 1 قبل از ظهر توسط مریم|